منو ببخش که دلتو شکستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی واقعا نمیخواستم
من و الهام جدا شدیم![]()
![]()
دلیلی داشت دوست ندارم بگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی من دوستش دارم ![]()
فراموشش نمی کنم![]()
![]()
دوست دارم الهامممممممم![]()
![]()
وقتی شبیه آینه ها مهربان شدی
من یک ستاره ماندم و تو، کهکشان شدی
غمگین و دلشکسته به راهت نشسته ام
از آن شبی که خاطره ای بی نشان شدی
با من سخن بگو که منم آشنای تو
ای آشنا که با دل من هم زبان شدی
می بینمت که پشت تن بوته های یاس
پروانه خیال مرا آشیان شدی
وقتی نشست مهر نگاهت به جان من
چون عشق در خزان دلم جاودان شدی

يه مترسك، تك و تنها ميون دشت اقاقي 
گودي خالي چشمش مثل روزاي تو خالي
يه مترسك كه كلاغا رو سرش خونه ميسازن
توي لحظه هاي ترديد حتي فردا رو ميبازن
منم اون مترسك پير كه تو شاليزار نشسته
كلاغا چشماشو بردن دل به چشماي تو بسته
كلاغا ميرسن از راه با صداي خط خطي شون
من و از تو باز ميگيرن من واز تو باز چه آسون
دستاي پوشالي من توي دست باد اسيره
پبيا دستاتو بگيرم گرچه ديگه خيلي ديره...!!!
--------------------------------------------------------------------------------------
يكي مال من يكي مال تو 
به ياد من هر شب به آسمان خيره شو ! سياهي هايش سهم من ،
ستاره هايش مال تو. به جاي من به اقاقي ها نگاه كن ! شاخه هايش
سهم من ، خوشه هايش مال تو.ياس هاي باغچه را در اضطراب نبودنم
رها مكن ، هر غروب كه ميرسد مهربان تر شو و گل هاي باغچه را
نوازشي كن ! خارهايش سهم من ، غنچه هايش مال تو.من جز خاطره
چيزي ندارم كه به تو بسپارم ، پس مرا ببخش كه بي خبر ميروم...
غربتش سهم من ،انتظارش...
مال تو !!! 

در جلسه امتحان عشق 
من مانده ام و یک برگه سفید!
یک دنیا حرف نا گفتنی
و یک فعل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سر سره بازی می کند!
و برگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام،کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا. . .

عشقم دوست دارم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم .
الهام عزیزم دوست دارم کجایی
کاش مي شد به سادگي يک سلام تمام نبودنت
را از ياد ببرم و پاک کنم اين همه دلتنگي را از لوح فرسوده ي دل
کاش مي توانستم با يک سلام ساده در آغاز اين نامه ها خط کشم
بر هرچه فاصله هست از دستان من تا لمس بودنت
مي بيني؟ ديگر حتي سلام هم براي من که دور از تو مانده ام واژه ي دلنشيني نيست ... چرا که با هر درود به ياد مي آورم که روزي تورا بدرود گفته ام و غرق مي شوم در آرزوي شيرين آن ساعت که تا نهايت هستي عشق، کنارم باشي
و هيچ گاه نيازمند سلامي دوباره نشويم![]()
با اين همه اگر سلام را کنار بگذارم، در سطرهاي نامه هايم چه بنويسم
من که مي ترسم از رسيدن به واژه ي خداحافظ ؟؟!
اين روزهاي بودن و نبودنت، چيزي در سينه ام عجيب دلتنگ تو مي شود و گاه ميان لحظه هايي که مانده در سکوت يک بغض، به نفس نفس مي افتد از اضطراب عشق
و آنقدر بي قرار و آشفته مي تپد که احساس مي کنم در اين جسم، ديگر جايي براي اين همه احساس نيست
مي بيني مرا که چگونه با حال و روزي پريشان تر از مجنون و چشماني لبريز عشق که جهاني را به نظاره مي نشاند، رسواي آدم شده ام و ستوده ي عالم؟!
عالمي که بر پايه ي عشق تکيه کرده و مي داند که بود و نبود عشق يعني بود و نبود او
... و اما اعتراضي نيست بر آدميان؛ اين فرزندان فراموشکار که از آن همه عشق تنها نامي را يدک مي کشند که برايشان شبيه " نمي دانم" معنا مي شود
اگر خوب گوش دهي مي شنوي که حکايت شيفتگي ام هرشب ميان ستارگان اين سو و آنسو سرک مي کشد و آسمانت را سرشار مي کند از تلألؤ عشق ![]()
و با اين همه هنوز نامت را با واژه هاي سکوتم نجوا مي کنم
مبادا که به گوش شيطان برسد و آتش کينه اش ميان قلب من و تو جدايي بياندازد![]()
اما تو .... يادت نرود در جواب فريادهاي بي صدايم لبخند بزني!![]()
خوب من ، باز هم بخند . بخند تا صداي شيون شيطان ، خدا را هم به خنده بياندازد و آنوقت در سايه ي تبسمش لحظه هايمان را نقشي از عشق و ايماني ابدي بزنيم
حالا بگذار همين جا که هنوز لبخند برلب داري نامه ام را پايان برم
تا شادي ات در قاب لحظه هايم هميشگي شود![]()
اما اگر باز هم دلتنگ حرفهايم شدي، چشمانت را ببند
و سرت را بگذار بر شانه هايي
که اينجا دور از تو مانده اند و خوب خوب گوش بسپار بر من، که تا هر کجا که بخواهي با تو از عشق سخن خواهم گفت.
نه ! خداحافظ نمي گويم
من هنوز برايت از جنون قصه ها دارم
...
دستانم را رها مکن
که ديوانه ها پايان نمي شناسند.![]()